دیالوگهای ذهن پریشان من

مدام یک نفر در ذهنم به من میگوید به ناگاه همه چیز را رها کن و برو و باز یک نفر دیگر میگوید که تو آدم جا زدن نیستی...

ایجاد انگیزه:

هر روز دارم سعی میکنم برای خودم انگیزه برای ادامه راه ایجاد کنم. بن بست هم وجود داره.

اتفاقاتی که طی ماه های اخیر توی شرکت برای من افتاد و من مدام درگیر بودم حسابی منو از بین برد.

همش شد حاشیه... حاشیه... حاشیه...

به هرحال این حاشیه ها یه جایی باید تموم شن مگه نه؟

حضور آدمهای جدید در شرکت که میخوان متدهای یه شرکت دیگه رو پیاده کنن داره ما رو از هم میپاشونه...

من باید دنبال راهکار باشم که چطوری بتونم آرامش رو به واحدم برگردونم و در عین حال بچه ها کارایی بالاتری داشته باشن.

باید برنامه ریزی کنم. باید بهشون هدف بدم. باید حسابی بسازمشون.

دخالت یه عده دیگه هم داره اوضاع رو بدتر میکنه...

بگذریم...

من آدم کم آوردن نیستم.

نمیدونم روی کره زمین چند تا آدم مثل من هستن ولی مطمئنم خیلی خیلی زیادن...

باید مبارزه کرد.

باید خیلی مبارزه کرد.

من اهل مبارزه هستم.

من میتونم.

تمام افکار من حول محور رهایی از شرکت میگذرد.

تغییرات اخیر آنقدر مهلک بوده است که نمیتوانم بازگو کنم چقدر فشار روانی را تحمل کرده ام و اکنون بدون آنکه کاری برای خود دست و پا کرده باشم میخواهم بیایم بیرون... 

از مدیریت شرکت بسیار ناراحتم. بسیار زیاد... 

نمیدونم تا حالا شده یه دفعه احساس کنید که یک پرده از مقابل چشماتون برداشته شده و الان دارید وقایعی که براتون پیش اومده بود رو بهتر درک میکنید و میبینید که اوضاع اونطوری که به نظر بد میومد نبوده؟

راستش بعضی از آدمها هستن که فقط دنبال منافع خودشون هستن و قصدشون فقط سوءاستفاده از شماست و شما این رو نمیدونید یا اگر هم بدونید اون آدمها انقدر خوب بلدن نقششون رو بازی کنند که باز شما فریب میخورید.

متاسفانه وجود یک همچین آدمی توی سیستم کاری ما باعث شده که به کل سیستم ضربه بخوره و البته یا کسی نمیدونه یا اگر هم میدونن نمیتونن کاری انجام بدن یا حضورش از نبودنش مفیدتره و این دغل بازیهاش در مقابل سودی که به سیستم میرسونه زیاد به چشم نمیاد.

راستش ما باید عاقل باشیم.

به هرحال زندگی همینه دیگه...

بعضی وقتا نمیشه با همه آدمها جنگید. بعضی وقتها فقط باید عبور کرد و به روی خودمون نیاریم که بله فهمیدیم قصدت چی بود عزیزم؟

بگذریم...

قهر...

من معمولا قهر نمیکنم، به طور کامل طرف رو میذارم کنار. البته نه اینکه تا یکی بهم بگه بالاچشمت ابروست این کارو باهاش بکنم نه... اتفاقا آدم خیلی صبور و کنار بیایی هستم ولی وقتی کسی روی یه سری اصولم پا بذاره و شخصیت و عزت من رو پایمال کنه دیگه از چشمم میفته و نمیتونم حتی نگاهش کنم.

البته یه وقتایی هم قهر میکنما ولی خب زود هم آشتی میکنم اما کنار گذاشتن آدمها یکی از اتفاقاتی بوده که وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم بله این اتفاق هر از گاهی افتاده و من کلا یه سری از آدمها رو کنار گذاشتم.

در حال حاضر با مامانم قهرم و اصلا نگاهش نمیکنم. مطمئنا همه میگید که آدم با مادرش قهر نمیکنه ولی راستش یه وقتایی مادر من یه حرفایی میزنه که دشمن به آدم نمیزنه و دقیقا این بار چندم بود که مامانم از همون تیکه های آبدار به من انداخت و در همون لحظه مادرم برای من تموم شد!

دلم براش تنگ شده ها ولی راستش این بار نمیتونم بگم که میبخشمش چون یه مادر حق نداره به بچش توهین کنه یا حرفی بزنه که باعث تحقیرش بشه اونم نه یه بار بلکه همیشه... من با مامانم قهرم و نمیدونم شاید هم بذارمش کنار... 

میدونم کار ابلهانه ایه که آدم با مادرش قهر باشه اونم این مدلی که من قهرم... راستش من دیگه توی خونه از چیزایی که تو خونه هست استفاده نمیکنم و هرچی لازم باشه میخرم. فقط یک وعده غذا که اونم میارم واسه ناهار شرکت همین! برای صبحانه و شام خودم مایحتاج رو میخرم و بیشتر غذاهام کنسرویه... علتش هم اینه که مادرم متاسفانه هربار من این اواخر خواستم غذا بخورم یا از موادی که تو خونه هست استفاده کنم یه تیکه ای بهم پروند که راستش دیگه خیلی تحمل کردم و در نهایت شد این... نه اینکه فکر کنید اونا خرج منو میدنا نه... ماهیانه من بیش از یک میلیون به خرج خونه کمک میکنم یعنی همینکه حقوقم واریز میشه مبلغ رو به حساب مامانم واریز میکنم ولی انگار این چیزا اصلا به چشم نمیاد...

بگذریم... در هر صورت تبعیض جنسیتی تو خونه ما هم رسوخ کرده و کاریش نمیشه کرد.

میدونین وقتی میرم خونه تا وقتی که بخوام از خونه بیام بیرون کجام؟ تو اتاقم... نه حرفی، نه بحثی، خیلی راحت... فقط دلم میگیره...

همه فکر میکنند که این برگها هستند که میریزند اما به نظر من این درخت است که برگهایش را میریزاند.

من هم قرار است برگهایم را ترک کنم.

عاقبت تصمیم قطعی ام را مبنی بر استعفا گرفتم و درخواست را برای مدیر جدید فرستادم و میدانستم که او قبول میکند اما از کجا؟

اینکه از کجا میدانستم بر میگردد به تجربه ای که از شناخت آدمها دارم. میدانستم دیگر او نمیتواند به خواسته من نه بگوید و از سویی برایش بهتر هم هست چون حضور من کمی برایش دردسر ساز هم میشد چون تمامی پرسنل من یک اعتقاد و علاقه خاصی به من دارند که این موضوع اجازه نمیداد او آنطور که دلش میخواست کار کند.

اصلا هم آدم بدی نیست آدم خوبی است و فقط آدم خوبی است چون مدیر با تجربه ای نیست و من فکر میکنم شاید مدتها با مشکل روبرو شود و امیدوارم البته چنین نباشد.

در هر صورت اگر با مشکلی هم روبرو شود دیگر مشکل من نیست چرا که مشکلات بعدی من هم به آنها مربوط نمیشود.

اصلا در طول این سالها کدامیک از مسائلی که من با آن مواجه بودم از طریق شرکت رفع شد؟ راستش دیگر هیچ چیزی برایم اهمیتی ندارد و فقط تلاش میکنم روزهای باقیمانده را به خوبی از سر بگذرانم و پایان روزهای کاری ام تمام کارهای عقب افتاده ام را انجام دهم تا فرد جدیدی که جایگزین میشود مرا فحش ندهد...

طی بررسیهایی که به صورت نظری و گفتگو با افراد مختلف انجام داده ام متوجه شده ام که همه انسانها در تلاش هستند که به نوعی زندگی شان را تغییر دهند. این تغییر شامل خرید وسایل جدید و دور انداختن وسایل کهنه و یا ناکارامد است. وقتی از آنها میپرسیدم که این تغییرات ظاهری را برای چه انجام میدهید همگی به اتفاق به یک موضوع اشاره میکردند که میخواهند همیشه بهترین باشند و مورد تحسین دیگران قرار گیرند و از این طریق به رضایت فردی برسند...

 

البته که اینها هیچکدام تغییر فردی نیستند و صرفا تغییر ظاهری میباشند که به طور موقت ما را راضی نگه میدارند.

برای مثال هروقت حالم بد میشود یا همه چیز یکنواخت میگردد به خرید میروم و وسیله ای از قبیل لوازم آرایش یا لباس و پوشیدنی و کفش میخرم یا مثلا رنگ موها یا مدل موهایم را تغییر میدهم و هر از گاهی به پیرایش و آرایش ظاهری ام پرداخته و مثلا مدل خط چشمم را تغییر میدهم یا لنزی رنگی میخرم و ... تمام اینها را انجام میدهم تا تنوعی حاصل شود و مورد تعریف دیگران قرار گیرم و برای مدتی خود راضی نگه دارم اما باز هم بعد از مدتی همه اینها یکنواخت میشوند و دیگر به چشمم نمی آیند.

این کارها اگرچه لازم نیستند اما به ما برای گذران زندگی کمک میکنند و از سویی سبب میشوند که از قافله عقب نمانیم و همین نیازمندیها سبب میشود که ما تلاشمان را برای کسب درآمد و پول بیشتر افزایش دهیم و پیشرفت کنیم.

گاه برای آنکه پیشرفت قابل توجهی داشته باشیم ضروری است که دانشمان را افزایش دهیم و شغلمان را بهتر کنیم و خانه مان را بزرگتر و مدرن تر کنیم و ماشینمان را عوض کنیم و...

اینها هیچکدام ما را به طور کامل راضی نمیکنند و ما مدام درحال تغییر ظواهر زندگی مان هستیم.

فردی را میشناسم که با وجود دارایی فراوانی که دارد همچنان ناراضی است. وی ثروت زیادی دارد. مقام بالایی در یک شرکت و سهامهای زیادی در چند شرکت سرمایه گذاری دارد. ماهیانه درآمدش به قدری است که اصلا نیازی به کار کردن ندارد اما به قول خودش صرفا برای پر کردن وقتش کار میکند. هر از چند ماه به سفری خارجی میرود و تمام آخر هفته هایش را در ویلاهای مختلفش در اقصی نقاط ایران میگذراند. هر از چند ماه ماشینش را عوض میکند. هم اکنون سه ماشین مدل بالا و یک ماشین سواری که آن هم مدلش بالاست و بیشتر برای رفت و آمدهایش در سطح شهر استفاده میکند دارد. علاوه بر تمام اینها که متعلق به شخص وی است او همسری دارد که دقیقا معادل وی ثروتمند است. درواقع هر دو آنقدر ثروتمند هستند که تصورش برای من که بار اول او را میدیدم ممکن نبود چرا که او همیشه ناراضی بود و من فکر میکردم شاید علت نارضایتی اش وضعیت مالی اش باشد و رفته رفته که با وی بیشتر آشنا شدم دیدم خیر، او از یک زندگی ایده آل چیزی کم ندارد. پیش خود گفتم شاید از زندگی زناشویی اش ناراضی است اما این هم نبود چرا که او و همسرش با عشق با یکدیگر ازدواج کرده اند و هر دو آنقدر تلاش کرده اند که به زندگی مجلل اکنونشان رسیده اند. برای این دو گرانیهای اخیر هیچ فرقی ندارد چرا که آنقدر زندگی لوکس و ثروت فراوان دارند که بالا رفتن قیمت ارز نه تنها به آنها آسیب نمیزند بلکه روز به روز به ارزش داشته هایشان می افزاید.

چندی پیش که با وی در حال نوشیدن قهوه در خانه مجللش بودم گفت: خیلی خسته ام... فکرش را بکن همه چیز داشته باشی اما باز هم یک چیزی کم داشته باشی...

گفتم: باورم نمیشود که تو هم از زندگی ات ناراضی باشی. 

خندید و گفت: بهت حق میدم چون فکر میکنی کسی که هیچ مشکلی در زندگی زناشویی ندارد یا هیچ مشکل مالی ندارد و بچه اش دارد در بهترین مدرسه اروپا درس میخواند باید خیلی خیلی خوشبخت باشد اما از طرفی بله من خیلی خوشبختم که توانسته ام اینقدر ثروت داشته باشم و خداوند همسری به من داده است که خیلیها آرزوی داشتنش را دارند اما باور کن یک چیز در زندگی من کم است و من خود نمیدانم آن چیز چه میتواند باشد. اصلا نمیدانم چرا من هرچه به دست می آورم باز هم اقناع نمیشوم. شاید ولع کسب ثروت مرا به این روز انداخته است. شاید باورت نشود که من بزرگترین دغدغه زندگی ام شده است عقب نماندن از آخرین مد دنیا... اما واقعا تمام اینها چه فایده ای دارد؟

گفتم: شکرگزار باش! خیلیها هستند که یک دهم داراییهای تو را ندارند.

ناگهان از جایش برخاست و گفت: راست میگویی! البته من شکرگزار هستم اما ...

چند روز پیش طی تماس تلفنی گفت که عضو چند خیریه شده است تا هر ماه بتواند بخشی از درآمدش را به دیگرانی که موسسه های خیریه میشناسندشان کمک کند. میگفت که احساس خوبی دارد و لااقل میتواند کمی مفید باشد.

آنقدر صدایش پر از انرژی بود که حس کردم عاقبت به احساسی که همیشه میگفت در زندگی اش کم دارد رسیده است. او اکنون از زندگی اش راضی است و به قول خودش انگیزه ای یافته تا بتواند علاوه بر خودش به دیگران کمک کند تا دیگران نیز زندگی خوبی داشته باشند.

خب خیلی از ما آرزوی داشتن زندگی مجلل او را داریم. امیدوارم روزی فرا برسد که همه انسانها به لحاظ مالی آنقدر بی نیاز باشند که حسرتی نداشته باشند.

من نمیخواهم درباره آدمهای صحبت کنم که مانند این بانو آنقدر ثروتمندند که اگر از زندگی شان ناراضی هستند به آنها بگوییم که تو خیلی ناشکری! 

من میخواهم درباره آدمهایی مثل خودم حرف بزنم که یک زندگی معمولی دارند. من نمیخواهم در مسیر کسب ثروت به هر قیمتی گام بردارم. دلم نمیخواهد برای کسب ثروت خواب و خوراک را از دست بدهم اما دلم میخواهد یک رضایت فردی از زندگی ام داشته باشم که اگر تلاشی هم میکنم اگر به نتیجه دلخواه نرسیدم ناامید نشوم. برای هرکسی امکان ثروتمند شدن وجود دارد و برای رسیدن به آن میتوان به اساتیدی که در این زمینه تدریس میکنند و هر روز کلیپهایشان را میتوان در فضای مجازی یافت رجوع کرد. 

من از یک تغییر صحبت میکنم که نیازی به هزینه کردن ندارد. اصلا هم قرار نیست هزینه هایی که روزمره انجام میدهیم را متوقف کنیم یا مثلا آنها را چند برابر کنیم. از تغییری صحبت میکنم که هیچ ارتباطی به وضعیت مالی ما ندارد. هیچ ارتباطی به وضعیت ظاهری ما ندارد و هیچ ارتباطی به وضعیت خانوادگی ما ندارد. تغییری که دقیقا مربوط به خود ما میباشد و از چیزهای خیلی ساده ای شروع میشود.

در خصوص این تغییر که در نهایت ما را به رضایت همیشگی میرساند در قسمتهای بعد صحبت خواهم کرد.

برای تک تکتان آرزوی خوشبختی میکنم. امیدوارم در تمام مراحل زندگی تان موفق باشید و اگر درگیر مشکلی هستید آن مشکل در سریع ترین زمان ممکن رفع گردد.

در پایان از شما عزیزان میخواهم که اگر تا کنون کتاب سه اثر از اسکاول شین را مطالعه نکرده اید آنرا تهیه کنید و به مطالعه آن بپردازید. اگر آنرا قبلا خوانده اید بدانید که این کتاب مانند سایر کتابها نیست که همینکه خواندنش به اتمام رسید آنرا کنار بگذارید بلکه میتوانید آنرا به صورت مداوم و هر از چند گاهی مطالعه کنید تا به عمق آن کتاب و تمام آنچه نویسنده سعی به بیان آن داشته پی ببرید. اگر تمایلی به صرف هزینه برای خرید کتاب نیستید و یا در شرایط مالی قرار ندارید که بتوانید برای تهیه آن هزینه کنید میتوانید در قسمت جستجوی مرورگرتان آنرا جستجو کنید تا فایلهای پی دی اف و یا فایلهای صوتی آنرا بیابید و از طریق آن به مطالعه بپردازید.

با تشکر

اصلا چه لزومی دارد تغییر کنیم؟ مطمئنا لازم و ضروری است همانطور که خرید رخت و لباس و لوازم ضروری برایمان لازم است رسیدگی به روح و شخصیت و شناخت خودمان و آنالیز ضعفهایمان هم لازم است.

 

من میدانم که اگر فردی دچار مشکلات روحی و روانی و روان تنی و ذهنی است صد در صد باید به پزشک مربوطه و روانکاو و روانشناس مراجعه کند. اغلب ما فکر میکنیم که برای مشکلات کوچک مثل تیکهای عصبی که خیلیها نیز دچارش هستند لازم نیست برویم دکتر... اتفاقا باید رفت چرا که خیلی از مسائل را نمیتوان در گذر زمان رفع کرد. باور کنید اینکه میگویم نمیتوان یعنی نمیتوان و اگر غیر از این بود خب روانکاوها و روانشناسها و پزشکان مغز و اعصاب میرفتند خانه شان میخوابیدند یا میرفتند کار دیگری انجام میدادند.

پس اگر مشکل حاد عصبی یا روحی مثل افسردگی و ... داشته باشیم بهتر این است که به درمان آن به روش اصولی بپردازیم. اما روی صحبت من از تغییر اصلا ارتباطی به این دست مشکلات ندارد. یک سری عادتها هستند که ما داریم و نمیدانیم که اینها اگر تغییر کنند خب شاید حس بهتری به خودمان داشته باشیم. 

بگذارید درباره خودم برایتان بگویم که سالها با چه موضوعی درگیر بودم اما فکر میکردم...

شاید خیلیها مثل من باشند. من به شلختگی شهرت داشتم.

انگار نامرتب بودن اتاقم، میز تحریر یا میز توالتم و کشوهایم یک امر کاملا طبیعی محسوب میشد. 

هر چند هفته یکبار سعی میکردم یک دستی به سر و روی اتاق و لوازمم بکشم اما در این مقوله چند اتفاق حاصل میشد...

نگاه به اتاقم میکردم و میدیدم همه چیز به هم ریخته است. تخت نامرتب است. کلی لباس روی تخت است. لوازم آرایش بر روی میز توالت ولو است. کلی کتاب کف اتاق ریخته و بر روی میز تحریرم اصلا جایی نیست که بتوانم لب تاپم را بگذارم و همیشه تمام آنچه بر روی تختم بود را روی زمین میریختم یا مثلا میگذاشتم روی صندلی و لب تاپ را روی تخت میگذاشتم و روی تختم همه کار میکردم. ایمیلهایم را چک میکردم. کارهایی که میبایست از طریق لب تاپ انجام دهم را انجام میدادم و بعد هم لب تاپ را میگذاشتم یا روی زمین یا یک جایی برایش بر روی میز باز میکردم... همه چیز عادی بود چرا؟

چون یک اندیشه در ذهن من از زمانهای دور کاشته شده بود که فلان فرد معروف هم بسیار اتاق نامرتبی داشته است. هنرمندها همه نامرتب هستند. فلان ویژگی مختص فلان قشر خاص جامعه است.

هربار کسی به این وضعیت اعتراض میکرد میگفتم: آدمهایی مثل من که در فلان زمینه استعداد دارند همه شان همینطوری هستند!!!

دیگران نیز گویا پذیرفته بودند و مادرم همیشه میگفت: یعنی هیچ هنرمندی وجود ندارد که حداقل ماهی یکبار به اوضاعش سر و سامان دهد؟ یعنی هنرمند یا نویسنده یا مخترعی که کمی منظم بوده باشد در تاریخ وجود نداشته؟

و اینگونه من به مرتب کردن اتاقم میپرداختم ولی آنهمه به هم ریختگی که کار چند ساعت نبود. خسته میشدم و حالا اگر به هر بدبختی آن همه به هم ریختگی را که معمولا یک روز کامل وقتم را میگرفت مرتب میکردم چند روز بعد وضع همان بود که بود...

من به طور کاملا جدی شلخته بودم... اکنون که به آن روزهایم که بخش عمده ای از زندگی ام را در برگرفته اند فکر میکنم میبینم که من یک آدم شلخته به تمام معنا بودم. آنقدر که مثلا صبح اگر میخواستم بروم سر کار وقت زیادی را صرف پیدا کردن لباس و پوشش مناسب میکردم. لوازم آرایشم را گاه بر روی زمین پیدا میکردم. اصلا نمیدانستم چه خبر است ولی این وضعیت برایم خیلی عادی بود یعنی عادت کرده بودم.

اگر دوستی به خانه ام می آمد به محض آنکه پایش به اتاقم میرسید متعجب میشد ولی معمولا آدمها ادب را رعایت میکنند و چیزی نمیگویند یا اگر هم بخواهند چیزی بگویند در قالب شوخی میگویند.

معترض اصلی مادرم بود و من هیچوقت حرفهای او را درک نمیکردم. گاه در جوابش میگفتم: چه فایده دارد که مثل تو هر روز خانه را مرتب کنم؟ من اینطوری راحتم...

استادی دارم که هر از گاهی او را ملاقات میکنم البته سر کلاسهایش... او آدم معروفی است... کتابهای شعرش و مقالاتش بسیار طرفدار دارد. عارفی است برای خودش و من هم یکی از انبوه شاگردانش هستم که با علاقه کلاسها و جلساتش را دنبال میکنم.

او شاعری کلاسیک است. البته در اشعارش شعرهای سپید هم موجود است اما تبحرش در غزل است. شعر موزون با رعایت فاقیه و ردیف و آنقدر اشعارش دلنشین است که همیشه آرزویم این این است که روزی بتوانم همچون او بنویسم و بسرایم...

یکبار همین چند ماه پیش از من و چند تن از شاگردان خاصش دعوت کرد که به خانه اش برویم. نه اینکه از قبل به ما بگوید. هوا سرد بود و سیستم گرمایش کلاس کار نمیکرد. کلاس را تعطیل کرد و گفت: همه برویم خانه من... خانه کوچکی دارم ولی به هرحال گرم است.

فاصله زیادی با محل برگزاری کلاس نداشت. پیاده رفتیم. یک حیاط کوچک اما پر از درخت و گل و گیاه که همه را در مشمع پیچیده بود که سرما خشکشان نکند. حیاط بسیار تمیز بود. مطمئن بودم که حتما کسی را دارد که به خانه و حیاطش میرسد. قدم به خانه گذاشتیم و او یک راست ما را به اتاق کارش برد. میدانستم اکنون با انبوهی کتاب و کاغذ مواجه میشوم و دقیقا همینطور هم بود اما نه آن چیزی که من فکر میکردم. همه چیز مرتب بود. انگار همین الان یک نفر آن اتاق را مرتب کرده بود. چند صندلی برای خودمان از سالن پذیرایی خانه اش آوردیم و نشستیم و استاد مشقهایمان را بررسی کرد و توضیحات و راهنماییهایی کرد و من در تمام مدت حواسم به آن خانه به ویژه اتاق کارش بود. متوجه شده بود که حواسم جای دیگری است. گفت: امروز حواست نیست ها!

گفتم: استاد! خانه تان خیلی مرتب است... توقع من چیز دیگری بود!

یکی از همکلاسیها گفت: اما من دقیقا چنین نظمی را تصور میکردم...

استاد خطاب به من گفت: مگر چه فکر میکردی؟

گفتم: فکر نمیکردم اینقدر مرتب باشد و اجازه دهید کسی اتاق کارتان را مرتب کند. من هیچوقت اجازه نمیدهم کسی به وسایلم دست بزند.

لبخندی زد و گفت: دختر جان! من تنها زندگی میکنم البته هر از گاهی بچه هایم می آیند و میروند ولی من هستم و خودم... تو چرا هنوز در هپروتی؟

گفتم: فکر میکردم آدمهایی مثل شما ... 

خندید: استنادت به کدام آدمهاست؟ بله من هم به هم ریختگی دارم... من هم وقتی میخواهم نقاشی کنم یا چیزی بنویسم ممکن است اطرافم به هم ریخته شود ولی کارم که تمام میشود همه چیز را مرتب میکنم. در نامرتبی نمیتوانم زندگی کنم... من هر روز که نه اما هفته ای یکی دو بار خانه ام را جارو میکنم. گردگیری میکنم و همیشه و همیشه به محض اتمام کارهایم تمام به هم ریختگیها را جمع میکنم عادت کرده ام که مرتب باشم... فکر میکنی این اتاق همیشه همین شکلی است؟ وقتی بچه ها و نوه ها می آیند اتفاقا به هم ریخته تر هم میشود ولی خب یک نظمی در جهان حاکم است و یک نظمی هم باید در زندگی حاکم باشد...

در تمام طول مسیر خانه و حتی هفته ها درگیر بودم... میخواستم من نیز مرتب باشم اما نمیشد. همان آش بود و همان کاسه...

مادرم طبق معمول حرفهایش را مهربانانه تکرار میکرد که: اگر هرچیزی را سر جایش بگذاری دیگر لازم نیست یک روز کامل را صرف جمع و جور کردن اتاقت بکنی...

و عاقبت آن اتفاق افتاد. انگار باید یک تلنگری به من میخورد. راستش نشستم و تمام مشکلاتی که به خاطر نامرتب بودنم با آنها روبرو بودم را بررسی کردم و دیدم اوضاع من خیلی خراب است. چرا باید وقتی یک کتاب را میخواهم باید کل اتاق را زیر و رو کنم تا آنرا زیر تلی لباس بیابم؟ چرا وقتی یک لباس میخواهم باید کل کشوی لباسم را به هم بریزم تا آنرا بیابم؟

اتاق را مرتب کردم. یک روز کامل وقتم صرف جمع کردن آن اتاق گذشت. از این روزها زیاد داشتم ولی هربار نتیجه همانی بود که قبلا گفتم و بله عاقبت آن اتفاق افتاد.

اوضاع در محیط کارم هم دقیقا مانند اتاقم بود البته نه به آن فجاعت چرا که معمولا پرسنلم هر از گاهی برای شیرین کاری میزم را مرتب میکردند یا مثلا خدمه هفته ای دو بار طبق برنامه میزها را تمیز میکردند و نامرتبی ها را مرتب ولی وقتی کس دیگری شروع میکند به مرتب نمودن وسایلی که متعلق به شماست ممکن است در کارتان اختلالی ایجاد شود. برای مثال آنها که نمیدانند طبقات کازیه را چطور باید بچینند فقط می آیند همه کاغذها را جمع میکنند و میگذارند بر روی طبقه رویی البته همه چیز مرتب میشود ولی خب کازیه من برای خودم مفهومی داشت. کازیه ام سه طبقه بود و معمولا طبقه پایینی را اختصاص میدادم به کارهای انجام شده و طبقه وسطی را به اوراقی که کارشان نیمه مانده و طبقه آخر هم کارهایی که در دست انجام داشتم و هنوز کاری برایشان نکرده بودم ولی خدمه معمولا همه را میگذاشتند روی طبقه آخر و من باید دانه دانه تفکیکشان میکردم که وقتم را میگرفت. آن وقتها میگفتم خب همینکه مرتب است کافی است ولی اگر دنبال برگه ای که باید کاری رویش انجام میدادم یا باید یادداشتی را پیدا میکردم کلی وقتم هدر میرفت.

تلنگر ایجاد شده باعث شد که یک روز که وقت اداری رو به اتمام بود و دیگر کاری نداشتم خودم میزم را مرتب کنم. همه کاغذها را تفکیک کردم و در طبقات گذاشتم. کشوی میزم را مرتب کردم. خودکارها و هایلایتها را در جا قلمی گذاشتم. دستمالی از یکی از نیروهای خدماتی گرفتم و کامپیوترم را مرتب کردم و سپس نگاهم به صفحه کیبورد افتاد. در لابلای کلیدها کلی آشغال بود. با گیره مخصوص تک تک کلیدهای کیبورد را درآوردم و دیدم که آن زیر جایی که دیده نمیشود کلی آشغال جمع شده است. اطرافم را نگاه کردم که ببینم کسی حواسش هست که دارم چه میکنم که بقیه سرشان به کارشان گرم بود. تمام آن آشغالها را تمیز کردم و با دستمال حسابی کیبورد را برق انداختم و تک تک کلیدها را تمیز کردم و با گیره سر جایشان گذاشتم. 

سطل آشغالم که پر از خرده کاغذ بود به آشپزخانه بردم و مقابل چشمان متعجب نیروهای خدماتی در سطل زباله خالی کردم و از آنها یک کیسه گرفتم و در سطل گذاشتم و به اتاق کارم برگشتم. از دیدن آن میز مرتب و سیستم تمیز که داشت برق میزد لذت بردم. یک شادی عجیب را درون خودم حس کردم. یک حس متفاوت که قابل وصف نیست. همه کارکنان کم کم داشتند میرفتند و من هنوز مشغول نظافت میزم بودم و عاقبت کارم که تمام شد با خیال راحت محل کارم را ترک کردم. روز بعد نیز بعد از اتمام کارم به جای آنکه همه چیز را به حال خودش رها کنم ابتدا همه چیز را مرتب و تمیز کردم سپس محل کار را ترک نمودم. روز بعد اتفاق جالبی توجهم را جلب کرد. تمام نیروهایم که تحت سرپرستی من بودند میزهایشان را درست مثل من بعد از اتمام کارشان تمیز کرده بودند و من میدیدم که گویی ناخواسته باعث شدم نظمی در واحدم اتفاق بیفتد. واحد من بعد از مدتی زبانزد بقیه شد چرا که نیروهای خدماتی به گوش مدیران رسانده بودند که فلان واحد همیشه تمیز و مرتب است و کار آنها را کمتر کرده اند. دیگر هیچ لیوان نشسته ای روی میز هیچکس نبود. یکی از نیروها صبح به صبح به گلدانهایی که کنار پنجره بودند رسیدگی میکرد. هوای دفتر کارم رنگ و بوی تازه ای به خود گرفته بود و من به وضوح دیدم که الگوی آنها بودم چه آن زمان که نامرتب بود و چه زمانی که همه چیز را مرتب میکردم.

نتیجه ای که از مرتب شدن دفتر کارم مشاهده کردم سبب شد که همین وضع را در خانه رعایت کنم. اتاقم را درست مانند زمانی که آدم میخواهد خود را برای عید آماده کند تمیز کردم. شیشه پنجره ها را تمیز کردم. رویه تخت و بالش را عوض کردم و رویه های تمیز بر تنشان کردم. پرده را در آوردم و انداختم در ماشین و بعد دادم اتو شویی و چند روز بعد آویزانش کردم. دیوارها را دستمال کشیدم. تمام کشوها از نو چیده شد و با جدا کننده کشو که در بازار موجود است و میتوان از پلاستیک فروشیها تهیه کرد آنها را تقسیم بندی کردم و هر بخش را به دسته ای از لباسها اختصاص دادم. کتابخانه ام را بر اساس موضوع کتابها چیدم. یک طبقه را به دفترها و کاغذها اختصاص دادم. میز لوازم آرایشم را مرتب کردم و تما لوازمی که تاریخشان گذشته بود را دور ریختم. یک جارو برقی اساسی زدم و کف اتاق را آنجاهایی که سرامیکش مشخص بود تی زدم. میز تحریرم را مرتب کردم و ... اتاقم بعد از گذشت چند روز رنگ و روی تازه ای به خود گرفته بود. کمد دیواری مرتب شده بود و جاکفشی که در کمد دیواری داشتم شسته و تمیز و پر از کفشهایی بود که قبلا به صورت به هم ریخته در آن فقط چپانده بودم اما حالا...

به همین بسنده نکردم. اوقاتی که فرصت داشتم در نظافت خانه به مادرم کمک کردم و این وضع تا همین حالا ادامه دارد. آخر هفته ها که وقت دارم کل خانه را جارو میزنم. تی میکشم. گردگیری میکنم. طبقات کابینتهای آشپزخانه را مرتب میکنم. هر شب بعد از شستن ظرفها یا قبلش گاز را تمیز میکنم. در ماه دو بار یخچال را تمیز میکنم. صبحها دیگر لازم نیست که مدتها دنبال لباس و مانتو و شلوار و روسری بگردم. همه چیز مرتب است و من از این همه نظم و ترتیب واقعا مسرور هستم.

آنچه سالها مرا آزار میداد و من خودم را پشت اراجیفی مثل به هم ریختگی اتاق یک هنرمند قایم کرده بودم تا ضعف به این بزرگی را لاپوشانی کنم درمان شده است و من بسیار بسیار بابت این اتفاق سپاسگزارم.

معتقدم کائنات وضعیت آشفته مرا دیده بود و کار نکردن سیستم گرمایشی کلاس خواست خداوند بود تا من قدم به خانه استادم بگذارم و بر تمام باورهای غلطم خط بطلان بکشم. آسان نبود. برای کسی که مثل من سالهای عمرش را در شلختگی محض گذرانده بود اصلا آسان نبود که بخواهد یک چنین تغییری در خود ایجاد کند.

به نظرم شلختگی که من داشتم درست مانند کسی که وسواس رفتاری دارد خودش وسواس رفتاری است. یعنی من وسواسم به نامرتبی و شلختگی بود. بابت تغییری که در خود ایجاد کردم بسیار خوشحالم و گاه می اندیشم که اگر زودتر به این تغییر به صورت جدی دست میزدم شاید خیلی از گرفتاریها برایم پیش نمی آمد ولی به هرحال آن اتفاق افتاد و من اکنون از اینهمه نظم و ترتیب لذت میبرم. 

 

 

 

 

 

 

بارها و بارها برایم پیش آمده است که با انگیزه ای فراوان کاری را شروع کرده ام اما دقیقا در اولین روزها یک چیزی درونم مرا به انصراف واداشته.

اینکه میگویم بارها و بارها یعنی بارها و بارها و نه فقط یکی دو بار.

مثلا با ذوق فراوان در دوره فوق لیسانس رشته مورد علاقه ام ثبت نام کردم. هزینه اش هم کم نبود اما فقط یک جلسه در کلاسها شرکت کردم و بعدش از زمین و زمان دلیل بارید که بهتر است انصراف دهم چون وقت ندارم. اتفاقا نیروهای بیرونی هم کمک کردند برای مثال یکی از نزدیکانم آنقدر در گوشم خواند که به خاطر شروع این دوره اخلاقم خیلی تغییر کرده و مدام مضطرب هستم اگرچه راست میگفت اما خب من نباید گوش میدادم ولی ...

یا مثلا ترم کلاس زبان را ثبت نام کردم و ترم اول به خوبی داشت به اتمام میرسید که دیدم وقتی برای استراحت ندارم و برای خودم استدلال کردم که یک روز تعطیل که بیشتر ندارم حالا همان را هم باید بروم سر کلاس بنشینم و ...

کلاس تئاتر را شروع کردم ولی تمریناتش آنقدر سخت بود که تمام بعدازظهرهایم را تا شب پر میکرد و استاد هم مدام سرکوفت میزد که خیلی کند پیش میرویم نه فقط من بلکه کل کلاس و من باز هم آنرا به دلیل مشغله کاری ام رها کردم...

از این اتفاقات زیاد افتاده است. اکنون هم دقیقا در دو دوره در حال یادگیری هستم. زبان را مجددا از همان ترم شروع کرده ام و دوره دوم هم که مربوط به خودشناسی است دو ماهی میشود که آغاز کرده ام و باز کسی درونم دارد همان حرفهای قبل را میزند و ...

دقیقا همینجاست که باید پشتکار داشت و درست در همین لحظه هاست که نباید به آن سخنران منفی گرا که در ذهن است گوش داد. او دوست دارد ما فقط متوقف شویم...

ذهن ما خیلی سریع نسبت به منفیها واکنش نشان میدهد و همراهشان میشود و باید ذهن را عادت داد که حتی آنها را نشنیده بگیرد. کم کم ذهن به نشنیدن منفیها و نادیده گرفتنشان عادت میکند و آنوقت است که میتوان راه را ادامه داد تا انتها...

اگر قرار باشد با اولین مانع بیرونی و یا ذهنی منصرف شویم به هیچ جا نمیرسیم. این تمرین جدید من است که با وجود تمام مشغله های کاری که دارم به این علاقمندیهایم که اتفاقا برایم مفید هم هستند بپردازم. 

لازم است آدم به قولهایی که به خودش میدهد عمل کند و برای به انجام رساندن آنها پشتکار داشته باشد و به حرف هیچ بنی بشری که قصد منصرف کردن دارند حال چه از بیرون و چه از درون گوش ندهد و راستش را بخواهید کار آسانی نیست.

خب میخواهم این تمرین را امتحان کنم. مطمئنا با تلاش و پشتکار میتوانم تمام موانع را پشت سر بگذارم و توکلم صرفا به خدایی باشد که مسیرها را برایم باز گذاشته.

والسلام.

بارها و بارها برایم پیش آمده است که با انگیزه ای فراوان کاری را شروع کرده ام اما دقیقا در اولین روزها یک چیزی درونم مرا به انصراف واداشته.

اینکه میگویم بارها و بارها یعنی بارها و بارها و نه فقط یکی دو بار.

مثلا با ذوق فراوان در دوره فوق لیسانس رشته مورد علاقه ام ثبت نام کردم. هزینه اش هم کم نبود اما فقط یک جلسه در کلاسها شرکت کردم و بعدش از زمین و زمان دلیل بارید که بهتر است انصراف دهم چون وقت ندارم. اتفاقا نیروهای بیرونی هم کمک کردند برای مثال یکی از نزدیکانم آنقدر در گوشم خواند که به خاطر شروع این دوره اخلاقم خیلی تغییر کرده و مدام مضطرب هستم اگرچه راست میگفت اما خب من نباید گوش میدادم ولی ...

یا مثلا ترم کلاس زبان را ثبت نام کردم و ترم اول به خوبی داشت به اتمام میرسید که دیدم وقتی برای استراحت ندارم و برای خودم استدلال کردم که یک روز تعطیل که بیشتر ندارم حالا همان را هم باید بروم سر کلاس بنشینم و ...

کلاس تئاتر را شروع کردم ولی تمریناتش آنقدر سخت بود که تمام بعدازظهرهایم را تا شب پر میکرد و استاد هم مدام سرکوفت میزد که خیلی کند پیش میرویم نه فقط من بلکه کل کلاس و من باز هم آنرا به دلیل مشغله کاری ام رها کردم...

از این اتفاقات زیاد افتاده است. اکنون هم دقیقا در دو دوره در حال یادگیری هستم. زبان را مجددا از همان ترم شروع کرده ام و دوره دوم هم که مربوط به خودشناسی است دو ماهی میشود که آغاز کرده ام و باز کسی درونم دارد همان حرفهای قبل را میزند و ...

دقیقا همینجاست که باید پشتکار داشت و درست در همین لحظه هاست که نباید به آن سخنران منفی گرا که در ذهن است گوش داد. او دوست دارد ما فقط متوقف شویم...

ذهن ما خیلی سریع نسبت به منفیها واکنش نشان میدهد و همراهشان میشود و باید ذهن را عادت داد که حتی آنها را نشنیده بگیرد. کم کم ذهن به نشنیدن منفیها و نادیده گرفتنشان عادت میکند و آنوقت است که میتوان راه را ادامه داد تا انتها...

اگر قرار باشد با اولین مانع بیرونی و یا ذهنی منصرف شویم به هیچ جا نمیرسیم. این تمرین جدید من است که با وجود تمام مشغله های کاری که دارم به این علاقمندیهایم که اتفاقا برایم مفید هم هستند بپردازم. 

لازم است آدم به قولهایی که به خودش میدهد عمل کند و برای به انجام رساندن آنها پشتکار داشته باشد و به حرف هیچ بنی بشری که قصد منصرف کردن دارند حال چه از بیرون و چه از درون گوش ندهد و راستش را بخواهید کار آسانی نیست.

خب میخواهم این تمرین را امتحان کنم. مطمئنا با تلاش و پشتکار میتوانم تمام موانع را پشت سر بگذارم و توکلم صرفا به خدایی باشد که مسیرها را برایم باز گذاشته.

والسلام.

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 10
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1